خیلی سخت است که بغض گلویت را بفشارد اما نتوانی حتی یک قطره اشک بریزی.مدتی ست که خودم را کنترل می کنم تا چیزی ننویسم.اماامشب،دیوانه وار دلتنگ برادرم شده ام..دلم می خواهد برای یکبار هم که شده ،خدا را ببینم.ببینم و از او بپرسم که برای اینهمه شکستنم زود نبود؟!
1.امروز به مناسب این هفته خاص که همه میدونن چیه،شهر به طرز مسخره ای بهم ریخته بود.یکی از خیابونهای اصلی رو صبح بسته بودن و ترافیک زیادی بوجود اومده بود. از سر صبح بخاطر این تاخیر غیرقابل پیش بینی اعصابم بهم ریخت.و این اعصاب خوردی وقتی تشدید شد که دیدم سر کلاس من،یکی از بچه ها که ازش توقع نداشتم،یه کتاب کوچیکی رو توی سایت باز کرده و با اضطراب داره اونو میخونه.صداش کردم و گفتم"فلانی! کتابتو بده به من." گفت"خانوم!بخدا حواسم به درس بود!"
"میدونم! بیار میخوام بخونمش."..توی کتاب کلی آیه قران و نهج البلاغه با تفسیر نوشته شده بود.گفتم"این واسه چه درسیه؟" گفت"خانوم مدیر میخون واسه هفته" ..."ازمون امتحان بگیرن.(آخه بچه های اونجا به اجبار یکی از اون کارتهای مقدس رو دارن!)..گفتم"امتحان؟واسه چی؟ چه امتیازی واستون داره؟
یکی از بچه ها که عشق خارج رفتن رو داره،با ناز و کرشمه گفت"خانوم میخوان هر کی که قبول میشه رو انتخاب کنن؛ببرنش اروپاااااااااا..بعدش هم به حرف خودش خندید.(و بچه ها هم همراهیش کردن)
من هم با لبخند گفتم"اِ؟ نه عزیزم؛ می برنتون کشورهای عربی! ..و رو زبونم اومده بود که بگم لبنان و فلسطین.اما از ترسم چیزی نگفتم.
2.بالاخره بعد از کلی فکر کردن و درگیری با خودم،اوایل هفته با همون میزبانی که تازه باهاش آشنا شده بودم،تماس گرفتم و سفارش رو دادم.مدیر شرکت مثل همیشه خوش برخورد بود و بخاطر لطفش منو کلی شرمنده خودش کرد.امروز مشخصات رو ازش گرفتم و با ذوق نشستم که شروع به آپلود کنم ولی هر کاری کردم،سر پسورد ارور می داد.چون اون آقای محترم گفته بودن که میخوان مسافرت تشریف ببرن ،نمی تونستم کاری کنم.تا اینکه امروز غروب خودشون تماس گرفتن و گفتن که پسورد اشتباهی بوده و درستش رو به من دادن.دوباره کلی ذوق کردم وازشون تشکر کردم.با خودم گفتم عجب آدم متین و با مسئولیتی! چون بر خلاف خیلیها که تا پول نگیرن،کاری انجام نمیدن،ایشون اول کار رو تکمیل می کنن و بعد،هزینه رو می گیرن..خلاصه دوباره با کلی امید نشستم پای سیستم اما دوباره همون ارور! ..زنگ بزنم؟نزم؟ فکر کردم اگه خودم در تعطیلات بسر ببرم،دوست ندارم کسی درباره کار باهام صحبت کنه.ولی از طرفی هم معلوم نبود که کی برمی گردن؟..زنگ زدم و با شرمندگی گفتم که آقا این هم ظاهرا اشتباست..و ایشون با تاکید گفتن"نه!نه! این دیگه اشتباه نیست!..منم خداحافظی کردم و طبق معمول بغضم گرفت.میدونم رفتارام خیلی بچگونست.ولی اخلاقم اینجوریه.همونقدر که زود خوشحال میشم،زودی هم ناراحت میشم.نمیدونم چه جوری باید بهش ثابت کنم؟دیگه روم نمیشد بگم خودتون چک کنین .با اون تاکیدی که ایشون گفتن،فوری به سواد خودم شک کردم.(چون اعتماد به نفسم اینجور مواقع به صفر میرسه.)گیج شدم! آخه چرا همش کوچکترین کارای من هزار تا گره می خوره؟!
پی نوشت۱)همین الان (۲۲:۵۰)مشکل رو پیدا کردم و تونستم گره رو باز کنم.اعتماد به نفسم به ۹۹ رسید![]()
پی نوشت ۲)حمله به محل اقامت کروبی در قم
1_ نمیدونم چی بگم.کلی حرف تو ذهنم هست که نمیتونم بنویسم.از سر شب تا حالا هزار بار نوشتم و پاک کردم..فقط اینکه،امروز دیدم در فیس ،یه صفحه واسه مهرداد درست کردن.امیدوارم زودتر آزاد شه. و مطلب بعدی،این خبر هست و ...باز هم سکوت.............
بررسی موثق و کامل حکم سنگين احمد زيدآبادی در گفتگو با وکلای وی
2_
محیط کار جدیدم داره واسم عذاب آور و یه جورایی دردسرساز میشه.بشدت پشیمونم که چرا پلهای پشت سرم رو خراب کردم و انصرافم رو از کار قبلی اعلام کردم..نمیدونم چرا اطرافیان اصرار دارن بدونن چی توی ذهنم میگذره؟اعتقاداتم چه جوریه؟ ..همیشه سعی می کنم در بحثاشون شرکت نکنم و سکوت رو ترجیح میدم..ولی اصرار دارن که من رو هم وارد بحث کنن.جوابهای من هم واقعاً خنده داره"اِ ؟نمی دونستم!..نشنیدم تا حالا..ندیدم...خبر ندارم..." لابد با خودشون فکر می کنن این اصلاً توی ایران زندگی نمی کنه..چند وقت پیش یکی از همکاران (که تنها دوستم در اونجاست)بهم پیشنهاد داد که در گروه ب.س.ی.ج عضو بشم..گفتم"نه! دوست ندارم.یعنی می دونی؟وقت هم ندارم بیام" ..خیلی اصرار کرد و من اصلا دلیل اصرارش رو نمی فهمیدم.چند روز پیش هم که دوباره بحث این چیزها بین همکاران زیاد شده بود و من تازه فهمیدم توی اون جمع تافته جدا بافته هستم،دوستم آروم بهم گفت"راستی! نمیای؟ خیلی خوبه. الان همه جا ،واسه هر کاری،حرف اول رو میزنه(!!!)..اصلا هم به ظاهر کاری ندارن.دیروز جلسه داشتیم.بیا ببین چه کسایی بودن!پسرایی که توی ستاد مخالف ما فعالیت می کردن و همش باهامون سرجنگ داشتن،حالا میان،با چه سر و وضعی!(منظورش مرتب و امروزی بود)عقایدشون هم برنگشته.خیلی راحت حرفاشون رو میزنن.فضای سیاسی خیلی بازی داره.." و دوباره کلی اصرار کرد.دفعه پیش گفته بود که بچه هاش همه مهندس هستن و میتونم در فعالیتهای تخصصی شرکت کنم.و لازم نیست حتما توی جلسات باشم.فقط اسمم اونجا باشه،کافیه.(یه جور یارگیری!!)و من هم در جواب گفته بودم که دلم نمیخواد فقط اسمم جای باشه .دوست دارم هر جا که هستم،فعال باشم.ولی متاسفانه اصلاً وقت ندارم و عضو شدنم بی فایدست...
ولی اون روزی گفت که بیا و فقط توی جلسات شرکت کن.تو هم می تونی نظراتت رو بگی..
گفتم" من بحثهایی که ازشون گفتی رو دوست ندارم.می دونی؟من اصولاً آدم منزوی در این مسائل هستم.سرم به کار خودمه.."
جالبه که درست سه روز قبل از همین صحبتهام،یه همچین چیزهایی در جواب حرفی بهش گفته بودم که ظاهراً باور نکرد!
دلم نمیخواد نسبت به کسی بدبین باشم.این خانم دوست خیلی نزدیک من و سوای این مسائل،خیلی هم خوب هستش.ولی نمیدونم چرا اینقدر درباره عقایدم کنجکاوی می کنه؟!
نه تنها اون،که همه!..به این میگن"تجسس در افکار!" و نمیدونم چه نفعی واسشون داره؟؟!
نمیدونم نوشتن این مساله درست بوده یانه؟فقط کافیه یه روزی یکی از اونها بیاد و اینجا رو ببینه.اونوقت دیگه بای بای تا همیشه!!!
3_چند روزیه که دلم بشدت گرفته.هر کاری می کنم،نمیتونم ذهنم رو روی یه کار متمرکز کنم.خیلی تصاویر میان جلوی ذهنم..خیلی حرفها..
دیگه واقعا از زندگی کردن خسته شدم.میدونم درست از زمانیکه اون اتفاق نحس واسه من و خانوادم پیش اومد و از خدا بریدم،این حس پوچی هم در من بوجود اومد.ولی هر کاری می کنم،انگیزه ای واسه ادامه دادن این زندگی نکبتی نمی بینم.دلم یه عالمه گریه میخواد؛هر چند که این اشکها هم دیگه مرهم نیستن!
از کنار مغازه ای رد میشوم.روی شیشه چندتا کاغذ چسبانده شده که نوشته"رای ما،مردمی نژاد"..
اینجا تعداد خانه ها کم است.هر چند کیلومتر شاید خانه ای که تنها از لباسهای پهن شده بر روی نرده های چوبی آنها،می توان فهمید مسکونی هستند،وجود داشته باشد.
باز هم پا به مکانی می گذارم که عشق به ساکنانش رغبتم را به ماندن زیاد می کند و شنیدن دردهایشان،فکر گریختن و فراموش کردن همیشه آن دیار را ..
پای صحبتهای زنی می نشینم که همه او را به سید خانم می شناسند.خدمتکار است و بازای همه زحمتهایش،ماهی 30 یا 40 هزار تومان دستمزد می گیرد.می گوید سرش گیج میرود.می گویم از خستگی است.می گوید روزه دارم..."روزه؟".."کسی خواسته که برای مرده اش یک ماه روزه بگیرم و بابتش پول میدهد.نماز و روزه را قبول می کنم.ولی قرآن خواندن را ،نه!"
همکاری که با ما نشسته است،سوالی که در ذهنم است را از او می پرسد"چرا؟خواندن قرآن که آسانتر از نماز و روزه است؟!"
می گوید"نه خانوم! مسئولیتش بیشتر است.می ترسم لغتی را اشتباه بخوانم و مدیون شوم.. ادامه می دهد، بچه های من توان روزه گرفتن را ندارند.کسی در محلمان است که همسر و فرزندان هفده ،هجده ساله اش نیز با او روزه می گیرند.پدر به بچه ها قول داده بود که برایشان کامپیوتر بخرد ولی چون پولشان کم بود،بچه ها پیشنهاد دادند که برای صرفه جویی(کم کردن وعده های غذایی)و همچنین دریافت پول بیشتر،خانوادگی روزه بگیرند..یک ماه را به همین طریق زندگی کردند و چون باز هم پول کم بود،یک ماه دیگر روزه گرفتند..
چای داغ را می خورم و با خودم می گویم که چقدر سرد است!..خدایا! زندگی کردن به شرط مردن؟!
خدایا! چه مردمان عجیبی خلق کرده ای! عده ای آخرتشان را با پول می خرند و عده ای هم از سختیهای دنیا به امید آخرت می گذرند..
یاد کاغذهای روی شیشه مغازه میفتم، مردمی نژاد!!!..
نمی دانم کجای کار اشتباه بود؟دل بستن به چشمهایی که همچون ستاره ای در سیاهی چشمانم درخشیدند؟ زنده بودن با حرفهایی که هر لحظه با همه وجودم معنایشان را حس می کردم؟..خوب می دانم که حرف زدن با تو دیوانگی ست!گوش دادن به سکوت تو دیوانگی ست!ماندن با تو،در خیالی طولانی،دیوانگی ست!
امشب اسیر این دیوانگی شده ام.خیره به مهتابی خیالی،تصویرت را در سیاهی بی انتهای شب می جویم.نگاهم در جستجوی نگاهت می لرزد.
کجای این شب ماندم؟کجای این شب گم شدم که اینچنین اسیر تنهایی ام!
زمانی با خودم عهد بسته بودم؛به زیبایی نگاهت قسم خورده بودم که بمانم،برای با تو بودن،برای همیشه بودن..شاید عهدشکنی کردم که از خستگی گفتم.شاید عهدشکنی کردم که به امیدت شک کردم..
باید بلندتر قدم برمیداشتم.باید کفشهای پاشه بلند به پا می کردم تا شانه هایم به بلندی شانه هایت برسند.باید دوش به دوش،دوش به دوش تو می آمدم!
باید اشکهایم را به پایت می ریختم که خاک زیرپایت را سیراب کنم.باید لبخندهایم را تقدیمت می کردم که شب را شرمسار خنده هایت کنم..
هرگز جرات گفتنش را نداشتم که بگویم، من شکستم!در همه شبهایی که به تو فکر می کردم و بر ناتوانی دستهایم اشک می ریختم.در تمام روزهایی که پرشور در کنارت مانده بودم و از درون می پوسیدم.
من ترسیدم! از وزیدن بادهای وحشی که بر صورتت سیلی می زدند و دستان یخ زده من نمی توانستند نوازشش کنند..
شاید همراه خوبی نبودم. ولی نفس می کشیدم،با هر نفست که بوی زندگی می داد..نباید به من می گفتی که به فکر زندگی خودم باشم.زندگی من بسته به وجود تو بود.شاید هرگز در کنارم نبودی،اما همیشه با من بودی.به تو گفته بودم که قدر یک انسان دوستت دارم که تنها تو لایق دوست داشتنی!
می خواستم به همه بگویم؛در سینه آسمان فریاد بزنم تا وسعت صدایم به همه دنیا برسد؛که در دیار من،انسانی ست!
هنوز هم می گویم.هنوز هم به انتظار آن لحظه مانده ام.حتی اگر برایت غریبه باشم،حتی اگر از من بیزار شده باشی،باز هم می گویم،باز هم در گلوی بغض کرده آسمان فریاد می زنم که تنها تو لایق هر حس پاک انسانی بودی،که تنها تو لایقش هستی..
امشب دلم بیقرار است. به یاد چشمانت به آسمان خیره شده ام.بدنبال ماه می گردم تا شاید تصویر چشمانت را در آن ببینم.
می دانی که از سیاهی می ترسم. از ابرهای وحشی که سینه صاف آسمان را لکه دار می کنند، می ترسم.از گم شدن ماه در پشت ابرها می ترسم.از نبودن چشمهایت می ترسم..قبل از طلوع خورشید نگاهت را به من ببخش.بگذار اگر این تاریکی بی انتهاست،اگر خورشید ناپیداست،با هم به سوی نور پرواز کنیم!
