1)هر روز مادران زیادی را می بینم که فرزندانشان را در آغوش می گیرند؛نوازش می کنند؛به مدرسه می برند،..به خودم می گویم کاش بتوانند برای همیشه محکم در سینه بفشارندشان ،تا بادی آنها را نرباید!
2)به هر تار جانم صد آواز است..
مدتی ست که از تو دور افتاده ام.با تو حرف نزده ام.دلتنگی نکرده ام..می ترسم حرف بزنم و آشفتگی ذهنم در کلامم آشکار شود. پس،خاموش می مانم ،به انتظار فردا..به انتظار طلوعی که می دانم از چشمان تو می بینم..
چشمانم را می بندم و تنها به تو فکر می کنم؛به لحظه ای که می رسی و من بر آخرین قدمگاهت بوسه می زنم.
1)
چند روز پیش یه سفارش پروژه کوچیک گرفتم.خیلی وقت بود که برنامه ننوشته بودم .شده بودم یه آدم ماشینی که هر روز فقط کارهای تکراری انجام میده.حس کردم به یه تنوع نیاز دارم.به اینکه دوباره از فکرم استفاده کنم.می دونستم که ریسک کردم.مشتری پسر یکی از رستورانهای معروف شهر بود و همکاری که معرفیش کرده بود،کلی سفارشش رو بهم کرده بود.باید یه کار خیلی خوب ارائه می دادم.متمرکز کردن این ذهن آشفته واسم خیلی سخت بود.خصوصاً وقت ارور برنامه که دیشب واقعاً اشکمو درآورد و خواستم به همکارم بگم که منصرف شدم.بعد از مدتها خدا رو صدا کردم،از ته دل.گفتم که فقط آبروم رو نبر..فکر می کنم کمکم کرد که موفق شدم.هر چند که وقت تحویل پروژه یه سوتی بزرگ دادم و اشتباهاً یه فایل دیگه رو بردم .ولی خوشبختانه امروز با یکی از بهترین مشتریها روبرو شدم که باعث شد بدون هیچ استرس و یا ناراحتی،اشتباهم رو جبران کنم.2)شب تار است
شب بیمار است
از غریو دریای وحشت زده بیدار است
شب از سایه ها و غریو دریا سرشار است
زیباتر شبی برای دوست داشتن.
با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست..
1)اندکی صبر،سحر نزدیک است..
بعد از مدتها یه حس امیدی اومده توی دلم.میخوام حفظش کنم.توان خم شدن دوباره و از نو بلند شدن رو ندارم..
سرانجام ملاقات احمد زیدآبادی با خانوادهاش/ مهدیه محمدی: روحیه احمد زیدآبادی بسیار عالی بود
2)کروبی در دیدار با شورای مرکزی ادوار تحکیم
1)دلم میخواد از محل کار جدیدم بنویسم.از اینکه هر گوشش بوی ریا میده.از آدمهای متظاهری که فکر می کنن هر کی چادرش خاکی تره یا ریش کثیفتری داره،پس حتماً انسان بهتریه!..اینجا هر روز با آدمای مختلفی روبرو میشم و برخوردهای متفاوت و عجیبی می بینم که دلم میخواد بتونم از همشون بنویسم.ولی حیف! اونقدر باید از فیلتر ردشون کنم که دیگه چیزی برای گفتن نمیمونه..خیلی جالبه که این روزها همه میخوان از عقاید آدم سردربیارن.اینکه مثلاً من چه نظری درباره قوانین کشورم دارم؟یا درباره اتفاقاتی که اخیراً پیش اومده؟ اکثراً هم فقط از من می پرسن،مستقیم یا غیر مستقیم. دلیلش رو هم خوب می دونم چون ظاهرم با بقیه فرق می کنه..(البته بماند که اخیراً صداهایی شنیدم که گفتن بچه ها چون خانوم فلانی رو دوست دارن،ازش الگو می گیرن!! یعنی یه جورایی دارم امر به منکر می کنم و محیطی رو با بیرون اومدن چندتار مو و یا پوشیدن شلوار لی به فساد می کشونم!!!) ..اصلاً جایی که هستم رو دوست ندارم.هیچکدوم از جاهایی که میرم رو.فکر می کنم که من باید تا حالا شرکتم رو تاسیس می کردم.هر روز آراسته و شیک می رفتم به محل کار و کارهایی که دوست داشتم رو انجام می دادم.هیچکس به من نمی گفت توی چشمی؛یا هزار تا حرف دیگه نمیشنیدم..یادم باشه وقتی سرپا شدم و خواسته ام رو عملی کردم،سر در شرکتم بنویسم"ورود عموم آزاد است!"
2)وقتی تو اینجایی،حواترین میشم عاشق ترین آدم روی زمین میشم
یه حس دلتنگی عجیبی با منه.دلم می خواست می تونستم باهاش حرف بزنم.بر خلاف همیشه حوصله پرحرفی ندارم.دوست دارم توی این لحظه فقط یه چیز بهش بگم؛"من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.."
و من اکنون
یک پارچه دردم . . .
.
میان آرزوهای ام خفته ام .
آفتاب ِ سبز ، تب ِ شن ها و شوره زارها را در گاهواره ی عظیم کوه های یخ می جنباند
و خون ِ کبود ِ مرده گان در غریو ِ سکوت شان از ساقه ی بابونه های بیابانی بالا می کشد ؛
و خستگی ِ وصلی که امیدش با من نیست ، مرا با خود بیگانه می کند :
خستگی ِ وصل ، که به سان ِ لحظه ی تسلیم ، سفید است و شرم انگیز .
.
در آفتاب گرم بعدازظهر یک تابستان ، مرا در گهواره ی پر درد ِ یأس ام جنباندند
و رطوبت ِ چشم انداز ِ دعاهای هرگز مستجاب نشده ام را
- چون حلقه ی اشکی -
به هزاران هزار چشمان ِ بی نگاه ِ آرزوهای ام بستند .
.
و این من ام که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روح ام ضجه می زند.
و چه چیز آیا ،
چه چیز بر صلیب این خاک خشک ِ عبوسی که سنگینی مرا متحمل نمی شود
میخکوب ام می کند ؟
آیا این همان جهنم خداوند است
که در آن جز چشیدن درد آتش های گل انداخته ی کیفرهای بی دلیل راهی نیست ؟
و کجاست ؟
به من بگویید که کجاست خداوندگار ِ دریای گود ِ خواهش های پرتپش ِ هر رگ ِ من ،
که نام اش را - جاودانه -
با خنجرهای هر نفس ِ درد بر هر گوشه ی جگر ِ چلیده ی خود نقش کرده ام ؟
و سکوتی به پاسخ ِ من ، سکوتی به پاسخ ِ من !
سکوتی به سنگینی ِ لاشه ی مردی که امیدی با خود ندارد !
.
میان دو پاره ی روح من هواها و شهرهاست
انسانهاست با تلاش ها و خواهش هاشان
دهکده هاست با جویبارها
و رودخانه ها با پل هاشان ، ماهی ها و قایق هاشان.
میان دو پاره ی روح من طبیعت و دنیاست
دنیا . . من نمی خواهم ببینم اش!
تا نمی دانستم که پاره ی دیگر این روح کجاست ، رویائی خالی بودم
رویائی خالی ، بی سر و ته ، بی شکل و بی نگاه . . .
و اکنون که میان این دو افق ِ بازیافته ، سنگ فرش ِ ظلم خفته است
می بینم که دیگر نیستم ، دیگر هیچ نیستم حتی سایه یی که از پس ِ جانداری بر خاک جنبد.
شب پر ستاره ی "چشمی" در آسمان ِ خاطره ام طلوع کرده است :
دور شو آفتاب ِ تاریک ِ روز !
دیگر نمی خواهم تو را ببینم ، دیگر نمی خواهم ، نمی خواهم هیچ کس را بشناسم !
میان همه این انسانها که دوست داشته ام
میان همه آن خدایان که تحقیر کرده ام
کدام یک آیا از من انتقام باز می ستاند ؟
و این اسب سیاه وحشی که در افق توفانی ِ چشمان ِ تو چنگ می نوازد
با من چه می خواهد بگوید ؟
.
من ایستاده ام .
و عشق ام قفسی ست از پرنده خالی ، افسرده و ملول ، در مسیر توفان تلاش ام
که بر درخت خشک ِ بهت ِ من آویخته مانده است و با تکان ِ سرسامی ِ خاطره خیزش
سرداب مرموز قلب ام را از زوزه های مبهم دردی کشنده می آکند.
.
اما نیم شبی من خواهم رفت ؛ از دنیایی که مال من نیست ،
از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته اند..
دیگر آن زمان گذشته است که من از درد جان گزایی که هستم به صورتی دیگر درآیم
و درد ِ مقطع ِ روحی که شقاوت های نادانی اش از هم دریده است ، بهبود یابد
دیگر آن زمان گذشته است
و من
جاودانه به صورت دردی که زیر پوست ِ توست مسخ گشته ام .
انسانی را در خود کشتم
انسانی را در خود زادم
و در سکوت دردبار ِ خود مرگ و زنده گی را شناختم ،
اما میان ِ این هر دو ، لنگر پر رفت و آمد ِ دردی بیش نبودم :
درد مقطع روحی
که شقاوت های نادانی اش از هم دریده است . . .
.
یه بار به مدیر یکی از آموزشگاهها گفتم که دیگه واسه این درس هیچ کسی رو به من معرفی نکنن چون توقعات خیلی بیشتر از توانشون هست.واسه طراحی،هر چند گرافیکی،حتما باید تا حدودی با برنامه نویسی آشنا بود.ولی این کسایی که پیشم میان،فقط کار با یک نرم افزار خاص رو یاد می گیرن که امکاناتش خیلی محدود هست..اینا از صفر شروع می کنن و به یه جایی میرسن ولی همشون انتظاراتی دارن که با این مطالبی که بهشون میگم،نمی تون بهش برسن!..
مدیر آموزشگاه در جوابم گفت که شما اصلا بهشون نگو که نمی تونین .اینطوری اعتماد به نفسشون رو از دست میدن.یه جوری بهشون بگو که اطمینان پیدا کنن این چیزایی که بهشون می گی،دقیقا همونیه که می خوان..یعنی من باید از اول کلاس به همه دو تا بال تقدیم کنم که تا میتونن ،تو خیالات خودشون پرواز کنن.حالا کی با کله بخورن زمین،خدا می دونه!!
ولی اینکارو نکردم و نمی کنم.دلم نمیخواد کسی الکی دلخوش بشه و یه روزی بخاطر هزینه ای که پرداخت کرده،نفرینم کنه.در طول کلاس طرف رو توجیه می کنم که نهایتاً معلوماتش به چه حدی میرسه و هر ایده ای رو که نتونه با اون نرم افزار خاص پیاده سازی کنه،بهش میگم.اصلاً برام مهم نیست که یه روزی دیگه هیچکس واسه این درس نیاد کلاس.که به نظرم بجز اونایی که رشتشون مرتبط هست،اومدن بقیه اشتباست!مگر اینکه اونقدر وقت و حوصله داشته باشن که حداقل دو زبان برنامه نویسی مرتبط و دو برنامه گرافیکی و یه برنامه انیمیشنی یاد بگیرن.ولی متاسفانه تا حالا به همچین کسی برخورد نکردم.چون باید دست کم یک سال وقت بذاره.اکثر اونایی که میان،به اولین چیزی که فکر می کنن،جیبشونه.آخه بعضیها بشدت اقتصادی فکر می کنن. با خوشون فکر می کنن بجای اینکه چندصدهزار تومن به یه طراح متخصص بدن،خودشون با پرداخت هزینه ای کمتر بیان یاد بگیرن.تازه بعضیها پرتوقعتر هم هستن و به منظور ایجاد یک حرفه میان جلو..واقعا نمیدونم چرا توی این کشور تا این حد هیچی سر جای خودش نیست! بعضیها اصلاً اهمیت نمیدن که چی خوندن و با علمی که دارن،چه کاری می تونن انجام بدن.وقتی فارغ التحصیل میشن،فکر می کنن به اینکه کدوم رشته پردرآمدتره و سعی می کنن خودشون هم در همون زمینه فعالیت کنن.حالا اگه با حوصله و دقت برن دنبالش و یاد بگیرن،مساله ای نیست؛آدم دلش نمیسوزه.ولی بدبختی اینه که فقط با زبون بازی و ظاهر زیبای کار،به اهدافشون میرسن.بارها شده که سایتهایی رو دیدم که بر خلاف ظاهر جذاب و فریبندشون،اصول اولیه طراحی رو که قابلیت خوانایی تو همه مرورگرهاست،رعایت نکردن!..
اتفاقاً همین دیروز در همین زمینه با دوستم صحبت می کردیم.از شرکتی می گفت که در زمینه طراحی خیلی ماهر هستن و با وجودی که اونها هم در یکی از شهرستانهای یک استان هستن،درآمد زیادی از این راه بدست آوردن.کمترین قیمتی که کار کرده بودن،400هزار تومن و بیشترینش هم 25میلیون بوده.چیزی که واسم جالب بود،این بوده که یکی از اعضای اصلی تیمش مهندس مکانیک بوده.البته اون موقع با خودم فکر کردم که شاید توی تیمشون مهندس کامپیوتر هم باشه ولی وقتی دیدم نمونه کارهای زیبا تو هر مروگر شکلهای متفاوتی دارن،یا از برنامه هایی استفاده کردن که فقط تحت شرایط خاص صفحه رو باز می کنه،نظرم عوض شد.
با خودم فکر کردم که حالا اگه من یه همچین اشتباهاتی می کردم..باید هزار تا حرف میخوردم که مبتدی هستم!! بعضی وقتها فکر می کنم بیش از حد خودمو عذاب میدم. من میخوام چیزی رو ثابت کنم که از نظر کسی اهمیت نداره.انگار همون ظاهر زیبا واسه مردم مهمتر از همه چیزه.
البته دیروز دوستم کلی اعتماد به نفسم رو برد بالا.اونقدر که تصمیم گرفتم چند تا نمونه کار واسه خودم درست کنم و تا قبل از راه اندازی شرکت،که بدون برادرم واقعا دیگه حسش نیست،با چاپ یه کارت ویزیت از نقطه صفر شروع کنم.هر چند که از حرف تا عمل فاصله بسیار است! فکر کردن به زیباییها،خلق طرحهای زیبا،روحیه مناسب میخواد که من ندارم.اما شاید با شروع اینکار به آرامش نسبی برسم..
پی نوشت1): این مطالبی که نوشتم،درباره همه صدق نمی کنه.یه وقتایی با آدمهایی برخورد می کنم که با وجود اینکه شغلشون هیچ ارتباطی به مدرک تحصیلیشون نداره،اما بشدت علاقه مند به یادگیری و افزایش تواناییهای خودشون هستن بدون اینکه هیچ ادعایی داشته باشن.
2)امروز از توی هال رد میشدم که دیدم یکی از این سریالهای کشدار داره از تی وی پخش میشه.شنیدم که خانومی به خانوم دیگه ای می گفت"عشق از رابطه بوجود میاد..این قانون دنیاست!"..با خودم فکر کردم که من قانون دنیا رو رعایت نکردم و شاید واسه همینه که عذاب کشیدم.
این روزها به هرچیزی که نگاه می کنم،کارم،زندگیم؛می بینم همه اون چیزهایی که از نظر من مهم هستن،واسه دیگرون بی ارزشن! ..در هر زمینه ای همون ظاهر فریبنده کفایت می کنه و باقیش،پوچ و بی مفهومه!..
پی نوشت 2)متاسفم بخاطر همه بدبینی که در من بوجود اومده.در حال حاضر توی زندگی من هیچ چیز خوشایندی نیست که نظرمو عوض کنه.

